تبليغاتX
آدم نفتی

آدم نفتی

................................ __عشق__ ...............................

 

پیرمرد با کت و شلوار سیاه و پیرهن سورمه ای ایستاده است . حلقه نقرهای توی انگشتانش نور

خورشید را توی سایه درختان می اندازد

بقیه حالا صد متری دور شده اند

دستی به موهایش می کشد و باد دوباره همه شان را به هم می ریزد . پیرزنی از لای خاک های گور

 بیرون می آید حلقه نقره ای توی دستش نور را به سایه درختان نمی زند . پیرمرد لبخند کوچکی میزند و

 بدون هیچ عجله ای یکدیگر را در  آغوش می گیرند

کودکی از میان بقیه که حالا دور شده اند فریاد می زند ـ "بابا بزرگ"

بقیه سرشان را بر می گردانند . پیرمرد و پیرزن از لای خاک  دارند میروند توی گور

پیرمرد دیگری به سمت بقیه می رود ـ " خدا بیامرزدشون . می خواین براتون قرآن بخونم"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 13:36  توسط آدم نفتی  | 

__ زندگی یعنی این؟!! __

 

ــ برو گم شو آشغال

زن این را میگوید و جوان گازش را میگیرد و میرود.

زن نگاهی به دخترش میکند و دستش را میکشد . صدای خواننده ی پخش ماشین دورتر و آهسته تر

میشود . زن یادش می آید که روزی عاشق این خواننده بوده و حالا عاشق خنده های کودکش است

وقتی که با ذوق بستنی میخورد .

نسیم خنکی میوزد

زن سوار ماشین نشد ، نه برای اینکه پول بستنی کودکش را دارد ، برای اینکه کودکش هست .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 20:55  توسط آدم نفتی  | 

هشدار ..

وقتی تعداد دیوانگان از عاقلان بیشتر باشد دیوانگان عاقلان را می برند تیمارستان

بیایید خوش باشیم هم نفسان ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 12:35  توسط آدم نفتی  |