................................ __عشق__ ...............................
پیرمرد با کت و شلوار سیاه و پیرهن سورمه ای ایستاده است . حلقه نقرهای توی انگشتانش نور
خورشید را توی سایه درختان می اندازد
بقیه حالا صد متری دور شده اند
دستی به موهایش می کشد و باد دوباره همه شان را به هم می ریزد . پیرزنی از لای خاک های گور
بیرون می آید حلقه نقره ای توی دستش نور را به سایه درختان نمی زند . پیرمرد لبخند کوچکی میزند و
بدون هیچ عجله ای یکدیگر را در آغوش می گیرند
کودکی از میان بقیه که حالا دور شده اند فریاد می زند ـ "بابا بزرگ"
بقیه سرشان را بر می گردانند . پیرمرد و پیرزن از لای خاک دارند میروند توی گور
پیرمرد دیگری به سمت بقیه می رود ـ " خدا بیامرزدشون . می خواین براتون قرآن بخونم"
