زینگ
زیییییییییییینگ
جست برداشت . دوید سمت در . بدون چادر یا روسری با ساق لخت
پرید توی کوچه
ـ د آخه مادر ...
بچه های فضول ته کوچه می دویدند و می خندیدند . تا حالا همچین
فحشی نداده بود . برای اینکه آرام بگیرد رفت دوباره نامه را خواند . بوی
خلیل را می داد و جمله آخری که نوشته بود "پنجشنبه میام "و امروز
پنجشنبه بود
زیییییییییییینگ
این بار چادر پوشیده رفت سمت در . یک عده ریشو که مثل خلیل
خودش بودند . یک گونی پر از استخوان دستشان بود و یک پلاک
ـ" نه خلیل همین هفته برام نامه نوشته"
دویدو رفت سراغ نامه . دوباره خواند . تاریخ مال یکسال قبل بود
.
.
.
.
.
.
.
.
زیییییییییییینگ
زیییییییییییینگ
زیییییییییییینگ
.
.
.
زیییییییییییینگ
زن بدون چادر یا روسری با ساق لخت بهمراه بچه های فضول زنگ همه
خانه ها را زده اند
می دوند و می خندند
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 8:57  توسط آدم نفتی
|
