تبليغاتX
آدم نفتی

آدم نفتی

زینگ

زیییییییییییینگ

جست برداشت . دوید سمت در . بدون چادر یا روسری با ساق لخت

پرید توی کوچه

ـ د آخه مادر ...

بچه های فضول ته کوچه می دویدند و می خندیدند . تا حالا همچین

فحشی نداده بود . برای اینکه آرام بگیرد رفت دوباره نامه را خواند . بوی

خلیل را می داد و جمله آخری که نوشته بود "پنجشنبه میام "و امروز

پنجشنبه بود

زیییییییییییینگ

این بار چادر پوشیده رفت سمت در . یک عده ریشو که مثل خلیل

خودش بودند . یک گونی پر از استخوان دستشان بود و یک پلاک

ـ" نه خلیل همین هفته برام نامه نوشته"

دویدو رفت سراغ نامه . دوباره خواند . تاریخ مال یکسال قبل بود

 .

.

 .

.

.

.

.

.

زیییییییییییینگ

زیییییییییییینگ

زیییییییییییینگ

.

.

.

 

زیییییییییییینگ

 

زن بدون چادر یا روسری با ساق لخت بهمراه بچه های فضول زنگ همه

 خانه ها را زده اند

می دوند و می خندند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 8:57  توسط آدم نفتی  |