خــــــــــــــــــدا پرید...
زن گفت: "داری چیکار میکنی؟!"
کودک گفت: "خــــــــــدا" وکاغذ را به طرف مادر گرفت.
زن گفت: "این چیه کشیدی؟!"
کودک جواب داد: "خــــــــــدا"
زن کنجکاو شد و کاغذ را جلوی صورتش گرفت تا خوب ببیند.
"این چیه جای گوشش کشیدی؟!"
"پــــــــــــــــــــر"
کاغذ را زمین انداخت و انگار که بخواهد لجبازی کند: "خدا نمی پره،نمی پره..."
و کودک لجبازانه: "پــــــــــــــــــــر،پــــــــــــــــــــر..."
"اگه خدا می پرید اینجا هم می اومد.اونوقت نمی ذاشت تو با ذغال نقاشی بکشی"
و بعد دوباره شروع کرد با دستهای لرزانش نخ را توی سوزن کردن.سوراخهای
سوزن چند تا بودند و باید همه را آزمایش میکرد تا توی یکی برود...
"خدا می پره،می پره..."
این را زن به خود تلقین کرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 21:18  توسط آدم نفتی
|
