تبليغاتX
آدم نفتی

آدم نفتی

 

 

یادم باشد من برای همین ها بدنیا آمدم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 10:40  توسط آدم نفتی  | 

................................ __عشق__ ...............................

 

پیرمرد با کت و شلوار سیاه و پیرهن سورمه ای ایستاده است . حلقه نقرهای توی انگشتانش نور

خورشید را توی سایه درختان می اندازد

بقیه حالا صد متری دور شده اند

دستی به موهایش می کشد و باد دوباره همه شان را به هم می ریزد . پیرزنی از لای خاک های گور

 بیرون می آید حلقه نقره ای توی دستش نور را به سایه درختان نمی زند . پیرمرد لبخند کوچکی میزند و

 بدون هیچ عجله ای یکدیگر را در  آغوش می گیرند

کودکی از میان بقیه که حالا دور شده اند فریاد می زند ـ "بابا بزرگ"

بقیه سرشان را بر می گردانند . پیرمرد و پیرزن از لای خاک  دارند میروند توی گور

پیرمرد دیگری به سمت بقیه می رود ـ " خدا بیامرزدشون . می خواین براتون قرآن بخونم"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 13:36  توسط آدم نفتی  | 

__ زندگی یعنی این؟!! __

 

ــ برو گم شو آشغال

زن این را میگوید و جوان گازش را میگیرد و میرود.

زن نگاهی به دخترش میکند و دستش را میکشد . صدای خواننده ی پخش ماشین دورتر و آهسته تر

میشود . زن یادش می آید که روزی عاشق این خواننده بوده و حالا عاشق خنده های کودکش است

وقتی که با ذوق بستنی میخورد .

نسیم خنکی میوزد

زن سوار ماشین نشد ، نه برای اینکه پول بستنی کودکش را دارد ، برای اینکه کودکش هست .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 20:55  توسط آدم نفتی  | 

هشدار ..

وقتی تعداد دیوانگان از عاقلان بیشتر باشد دیوانگان عاقلان را می برند تیمارستان

بیایید خوش باشیم هم نفسان ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 12:35  توسط آدم نفتی  | 

عمر خیام ... تایتانیک

این واقعیت بی چون و چرا را همه می دانند . که تنها دست نوشته خطی

 حکیم عمر خیام در کشتی تایتانیک بود و تقدیر را بنازیم . حکیمی که آمدن

و رفتن را پوچی محض می انگاشت باید هشتصد سال بعد شاهد غرق

شدن کشتی عظیمی باشد که طراحان و سازندگانش آن را شکست ناپذیر

 می دانستند                                             

                                                        الله اکبر                 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 19:14  توسط آدم نفتی  | 

زینگ

زیییییییییییینگ

جست برداشت . دوید سمت در . بدون چادر یا روسری با ساق لخت

پرید توی کوچه

ـ د آخه مادر ...

بچه های فضول ته کوچه می دویدند و می خندیدند . تا حالا همچین

فحشی نداده بود . برای اینکه آرام بگیرد رفت دوباره نامه را خواند . بوی

خلیل را می داد و جمله آخری که نوشته بود "پنجشنبه میام "و امروز

پنجشنبه بود

زیییییییییییینگ

این بار چادر پوشیده رفت سمت در . یک عده ریشو که مثل خلیل

خودش بودند . یک گونی پر از استخوان دستشان بود و یک پلاک

ـ" نه خلیل همین هفته برام نامه نوشته"

دویدو رفت سراغ نامه . دوباره خواند . تاریخ مال یکسال قبل بود

 .

.

 .

.

.

.

.

.

زیییییییییییینگ

زیییییییییییینگ

زیییییییییییینگ

.

.

.

 

زیییییییییییینگ

 

زن بدون چادر یا روسری با ساق لخت بهمراه بچه های فضول زنگ همه

 خانه ها را زده اند

می دوند و می خندند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 8:57  توسط آدم نفتی  | 

خــــــــــــــــــدا پرید...

        

زن گفت: "داری چیکار میکنی؟!"

 

کودک گفت: "خــــــــــدا"  وکاغذ را به طرف مادر گرفت.

 

زن گفت: "این چیه کشیدی؟!"

 

کودک جواب داد: "خــــــــــدا"

 

زن کنجکاو شد و کاغذ را جلوی صورتش گرفت تا خوب ببیند.

 

"این چیه جای گوشش کشیدی؟!"

 

"پــــــــــــــــــــر"

 

کاغذ را زمین انداخت و انگار که بخواهد لجبازی کند: "خدا نمی پره،نمی پره..."

 

و کودک لجبازانه: "پــــــــــــــــــــر،پــــــــــــــــــــر..."

 

"اگه خدا می پرید اینجا هم می اومد.اونوقت نمی ذاشت تو با ذغال نقاشی بکشی"

 

و بعد دوباره شروع کرد با دستهای لرزانش نخ را توی سوزن کردن.سوراخهای

 

سوزن چند تا بودند و باید همه را آزمایش میکرد تا توی یکی برود...

 

"خدا می پره،می پره..."

 

این را زن به خود تلقین کرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 21:18  توسط آدم نفتی  |