یادم باشد من برای همین ها بدنیا آمدم
................................ __عشق__ ...............................
پیرمرد با کت و شلوار سیاه و پیرهن سورمه ای ایستاده است . حلقه نقرهای توی انگشتانش نور
خورشید را توی سایه درختان می اندازد
بقیه حالا صد متری دور شده اند
دستی به موهایش می کشد و باد دوباره همه شان را به هم می ریزد . پیرزنی از لای خاک های گور
بیرون می آید حلقه نقره ای توی دستش نور را به سایه درختان نمی زند . پیرمرد لبخند کوچکی میزند و
بدون هیچ عجله ای یکدیگر را در آغوش می گیرند
کودکی از میان بقیه که حالا دور شده اند فریاد می زند ـ "بابا بزرگ"
بقیه سرشان را بر می گردانند . پیرمرد و پیرزن از لای خاک دارند میروند توی گور
پیرمرد دیگری به سمت بقیه می رود ـ " خدا بیامرزدشون . می خواین براتون قرآن بخونم"
__ زندگی یعنی این؟!! __
ــ برو گم شو آشغال
زن این را میگوید و جوان گازش را میگیرد و میرود.
زن نگاهی به دخترش میکند و دستش را میکشد . صدای خواننده ی پخش ماشین دورتر و آهسته تر
میشود . زن یادش می آید که روزی عاشق این خواننده بوده و حالا عاشق خنده های کودکش است
وقتی که با ذوق بستنی میخورد .
نسیم خنکی میوزد
زن سوار ماشین نشد ، نه برای اینکه پول بستنی کودکش را دارد ، برای اینکه کودکش هست .
هشدار ..
وقتی تعداد دیوانگان از عاقلان بیشتر باشد دیوانگان عاقلان را می برند تیمارستان
بیایید خوش باشیم هم نفسان ...
عمر خیام ... تایتانیک
این واقعیت بی چون و چرا را همه می دانند . که تنها دست نوشته خطی
حکیم عمر خیام در کشتی تایتانیک بود و تقدیر را بنازیم . حکیمی که آمدن
و رفتن را پوچی محض می انگاشت باید هشتصد سال بعد شاهد غرق
شدن کشتی عظیمی باشد که طراحان و سازندگانش آن را شکست ناپذیر
می دانستند
الله اکبر
زینگ
زیییییییییییینگ
جست برداشت . دوید سمت در . بدون چادر یا روسری با ساق لخت
پرید توی کوچه
ـ د آخه مادر ...
بچه های فضول ته کوچه می دویدند و می خندیدند . تا حالا همچین
فحشی نداده بود . برای اینکه آرام بگیرد رفت دوباره نامه را خواند . بوی
خلیل را می داد و جمله آخری که نوشته بود "پنجشنبه میام "و امروز
پنجشنبه بود
زیییییییییییینگ
این بار چادر پوشیده رفت سمت در . یک عده ریشو که مثل خلیل
خودش بودند . یک گونی پر از استخوان دستشان بود و یک پلاک
ـ" نه خلیل همین هفته برام نامه نوشته"
دویدو رفت سراغ نامه . دوباره خواند . تاریخ مال یکسال قبل بود
.
.
.
.
.
.
.
.
زیییییییییییینگ
زیییییییییییینگ
زیییییییییییینگ
.
.
.
زیییییییییییینگ
زن بدون چادر یا روسری با ساق لخت بهمراه بچه های فضول زنگ همه
خانه ها را زده اند
می دوند و می خندند
خــــــــــــــــــدا پرید...
زن گفت: "داری چیکار میکنی؟!"
کودک گفت: "خــــــــــدا" وکاغذ را به طرف مادر گرفت.
زن گفت: "این چیه کشیدی؟!"
کودک جواب داد: "خــــــــــدا"
زن کنجکاو شد و کاغذ را جلوی صورتش گرفت تا خوب ببیند.
"این چیه جای گوشش کشیدی؟!"
"پــــــــــــــــــــر"
کاغذ را زمین انداخت و انگار که بخواهد لجبازی کند: "خدا نمی پره،نمی پره..."
و کودک لجبازانه: "پــــــــــــــــــــر،پــــــــــــــــــــر..."
"اگه خدا می پرید اینجا هم می اومد.اونوقت نمی ذاشت تو با ذغال نقاشی بکشی"
و بعد دوباره شروع کرد با دستهای لرزانش نخ را توی سوزن کردن.سوراخهای
سوزن چند تا بودند و باید همه را آزمایش میکرد تا توی یکی برود...
"خدا می پره،می پره..."
این را زن به خود تلقین کرد.